مبینمبین، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

مبین شازده کوچولوی ناز

این روزهای مبین

اقا مبین روزهای شهریوری  دوشنبه 11 شهریور صبح کمی کارتون تماشا کردی و کمی با اباببازیهات که بازی کردی خسته شدی برگشتی به مامانی می گی منو می بری پارک می گم اخه الان وسط ظهر پارک نمی رن عصری می ریم هی اصرار  می کردی که نه باید بریم که بریم گفتم نمی شه برمی گرده می گه اخه من تنهام با کی بازی کنم می گم بیا با من "بابایی برگشته   می گه بیا با من بازی کن می گی نه من می خوام با یه بچه بازی  کنم اخه وسط ظهر بچه از کجا پیدا کنیم بیاد با تو بازی کنه  نمی خوام که نمی خوام می زنی زیر گریه الکی.خخخخخخ عصری رفتیم پارک محله قبلیمون توی نیلوفر کوی استاد اقبال اذر واونجا با یه دختر ...
16 شهريور 1392

امروز مبینی

اقا مبین 92/06/14 روز پنجشنبه عصری رفته بود دستشویی "بابایی روصدا می زنه که بیا.... بابایی می بینه که شیر اب خرابه می ره اچار بیاره که درستش کنه مبینی هم اومده داشت  بازی می کرد بابایی رفته حموم که شیرو باز کنه مبین اسباب بازیهاشو ورداشته بدو که منهم اومدم بابایی درو باز کن منهم ببینم بابایی می که نه نمی شه مبینی می گه درو باز بذار والا اب می پاشه روت ها خیس می شی بدش بابایی میگه اوووهووو مبینی می گه اوووهووو نگو من ازاین کلمه بدم میاد   ...
14 شهريور 1392

این روزهای مبینی

اقا مبین روزگذر شهریورماه دیروز یکشنبه 10 شهریور نزدیکای ظهر اقای پدر بیرون کار داشتند گفتند شما هم بیان شاید جای پارک نباشه ما هم رفتیم واقعا جای پارک نبود بابایی کارش که تموم شد رفتیم کمی شهناز گشتیم و برا مبینی لباس خریدیم و داشتیم می اومدیم که اقا می پرسه مامانی بوی چی می اد من گشنه ام راستی این دوردونه مامانی خیلی خیلی شامه قوییییییی داره تا بویی می اد این شکمو میگه بوی چیه دیگه هلاک می شه بابایی رفت دنبال بو که سفارش پیتزا داد اومدند بیرون رفتیم به مغازه پهلویی پیتزا فروشی از اونجا هم یه فرفره خریدند ورفتیم توی پیتزا فروشی که اقا هلاک میشد هی می گفت گشنمه توی خونه کمی بازی کرد چون ...
11 شهريور 1392

روزگذر شهریور ماه

           اقا مبین                                                   روزگذرشهریورماه                                            &...
10 شهريور 1392

خردادماه92

          آقا مبین                                     و خاطرات خرداد 92 روز دوشنبه 20خرداد عصری لیلا اومده بود خونه ما داشتند کارتون نیگاه می کردند منهم مشغول با کامپیوتر زیر چشمی هواشونو هم داشتم لیلا هر جا می نشست درست جلوی او می نشست یا بغلش می نشست یا هولش می داد داشت سر به سر لیلا می گذاشت لیلا یواش یواش می رفت جلو مبینی می گفت نباید از جلو به تلویزیون نیگاه کنی و این حرفا لیلا هم ...
6 شهريور 1392